کانورسیشن

خبرِ اولین روزِ اردی بهشت این بود:
تمامِ ایده ها و آرزوت بگا رفت
باید یه دنیای جدیدِ کاه گلی بنا کنم...
پ: "س" دلم نمیخواست اینجوری شه...
کاش همین یه بار، زندگی بهم ضد حال(خودتون میدونین کلمه ی مناسبتر چیه) نمیزد
س:میدونم رفیق. ولی چه میشه کرد؟ دیگه تصمیمت قطعیت اینه که بری؟
پ:نرم، چه کنم؟ رفیق جای بذر، خیال کاشتم تو زمینم. چیزی ندارم بش تکیه کنم و بمونم
س:بیا بزنیمش به کار، یه طوری میشه دیگه آخرش
پ:یه طوری میشه "س"
میشه مثه همیشه
همه یه جوری نگام می کنن که همیشه کردن
دیگه خسته شدم از نگاهاشون
میخوام یه آدم معمولی باشم، با همه ی فاکتورها و مدارک یه آدم معمولی
دلم نگاه کنجکاو هیشکی رو نمیخواد
/ 1 نظر / 76 بازدید