hgnnfjتایتالبیلتنمخکمنغهعغتفایاات

یه پیرمرد سیاه پوست ایستاده انتهای آخرین خیابون بندر رو به دریا. کاپشنِ گشادِ قهوه ای کمرنگ، پیرهنِ چارخونه سفید و کرم،شلوارِ قهوه ای پررنگ. هوا سرده، از دهنش بخار میاد بیرون.

ازش می پرسم: آتیش میخوای؟ آهای! need a lighter?

یه آه میکشه و یه قطار بخار میده بیرون: 

life sucks old friend....life sucks

فندک رو آتیش میکنم و به آتیشش خیره میشم:

it really does man

it really does

/ 0 نظر / 5 بازدید