بین راه نویسیهای بدون ادیت

 


این رود -همه اش-
از چشمانم افتاده است.
########
چشمانم را -بر همه خیابان های این شهر- می بندم..
چشمانم را می بندم
و شهری را تصور می کنم 
که در آن فاحشه ها
به آغوش می کشند وُ راحتت می گذارند
معشوقه ها کنارت می مانند وُ راحتت می گذارند
فقیرها ثروتمند می شوند وُ راحتت می گذارند
بیمارها درمان می شوند وُ راحتت می گذارند
پیامبرها نامه می دهند وُ راحتت می گذراند
پلیس ها خفه خون می گیرند وُ راحتت می گذارند
دیکتاتورها می میرند وُ راحتت می گذارند
###################
چشمانم را می بندم
و شهری را تصور می کنم 
که آسمانش "تو" ندارد
که غروبش "تو" ندارد
که خیابان هاش "تو" ندارد....
و شب ها در پارک ها هیچ زنی عطری خاص نپوشیده است
هیچ مردی گریه ای را زندگی نکرده است...
و روزها در مترو هیچ دختری فال ِ خوشبختی کِرم نمی ریزد
هیچ مردی جیبش را نمی دود
####################
این خیابان های ساحلی
این غروب های ساحلی
این رود
همه اش از چشمانم افتاده است.

سیاه نویسیها
امروز-از مسیر کار تا خونه...

 

/ 5 نظر / 7 بازدید
روحی

چشمانم را می‌بندم و تصور می‌کنم... عالی مثل همیشه

moones

[دست]

ثمره

وقت هايي مي شود كه (نيست) هاي دنيا بيشتر از (هست) هايش مي شود. نمي شه توضيح بيشتري داد، فقط بايد حسش كرده باشي.

ثمره

مثل وقتي كه يه آلبوم قديمي رو ورق مي زني، پدربزرگي كه ديگه نيست، دوستي كه ديگه دوستت نيست، كسي كه كنارت بوده اما ديگه نيست... ديگه هست ها رو نمي بيني. عدالتي كه نيست، آرامشي كه نيست، رويايي كه نيست،شهري كه آرزو داشتيم اما نيست... توضيح بيشتري هم مي خواد؟