وقتی فکر می کنی که نوشته هایت بدرد هیچ نمی خورد

آلفونسو نوشته های پیرمرد را برای ترجمه کردن توی جیبش گذاشت و شبی در خانه دخترانی که از فشار گرسنگی تسلیم مردان می شدند،گم کرد. هنگامی که پیرمرد از موضوع باخبر شد بر خلاف انتظار دعوا به راه نینداخت؛بلکه با خنده اظهار داشت که سرنوشت ِ ادبیات نمی تواند غیر از این باشد.

صد سال تنهایی- گابریل گارسیا مارکز

/ 2 نظر / 5 بازدید
فاطمه

ولی من هیچ وقت نتونستم باادبیات آمریکای لاتین ارتباط برقرارکنم. داستان رد خون روی برف ِ مارکز رو خوندی؟ دیوونه می کنه ادمو [ناراحت]

ثمره

سرنوشتِ ادما هم همین جوریه,ظاهرِ ماجرا فرق می کنه اما اصلِ موضوع همینه