سرزده

نشستم پشتِ میزِ کارم، کامو میاد دست میذاره رو شونه م میگه: "بدون ناامیدی از زیستن، عشق به زندگانی وجود ندارد"
یه لبخندِ خنک بش میزنم، دستمو میذارم رو دستش میگم:
همه ی آدم ها فیلسوف هایی هستن که فلسفه ی زندگیِ خودشون رو خیلی بهتر از ما میشناسن. بیا نسخه هامونو واسه خودمون نگه داریم
بهم میگه: "من باید برم سوار ماشین شم، قراره تصادف کنم" و میره
دستمو میذارم زیرِ چونه م و میگم: عاقبتت بخیر

/ 2 نظر / 94 بازدید
راضی

هوم... همه ی آدم ها فیلسوف هایی هستن که فلسفه ی زندگیِ خودشون رو خیلی بهتر از ما میشناسن.