قلی نوشت

قلی خان نشسته بود رو تختِ سنگِ بغلِ زمینش، به آتیشی که به خرمنش افتاده بود نگاه می کرد.برگشت گفت:دکتر من که گفتم نتیجه ش می شه همین! نذاشتی تو اتاقم بمونم...نذاشتی.

دکتر گفت:آخه این راهش نیست

قلی خان جَلدی جواب داد: راه و رفتن و رسیدن نداره، فقط باس بشینی. اون گوشه ی گوشه ی اتاق، پرده ها آبی...دیوارا سفید. چیزای دیگه هم میخواد دکتر، اما گفتن "مگویید اسرار عشق و مستی"رو

/ 2 نظر / 19 بازدید
فرزانه

پرده های آّی...دیوارا سفید...جالب بود...پوریا جان

صبا یی

پرده ها آبی دیوارا سفید چشما قرمز پوریا گودر نمیای؟ جات خالی ه.