بین راه نویسیهای بدون ادیت
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٩  کلمات کلیدی:
 

این رود -همه اش-
از چشمانم افتاده است.
########
چشمانم را -بر همه خیابان های این شهر- می بندم..
چشمانم را می بندم
و شهری را تصور می کنم 
که در آن فاحشه ها
به آغوش می کشند وُ راحتت می گذارند
معشوقه ها کنارت می مانند وُ راحتت می گذارند
فقیرها ثروتمند می شوند وُ راحتت می گذارند
بیمارها درمان می شوند وُ راحتت می گذارند
پیامبرها نامه می دهند وُ راحتت می گذراند
پلیس ها خفه خون می گیرند وُ راحتت می گذارند
دیکتاتورها می میرند وُ راحتت می گذارند
###################
چشمانم را می بندم
و شهری را تصور می کنم 
که آسمانش "تو" ندارد
که غروبش "تو" ندارد
که خیابان هاش "تو" ندارد....
و شب ها در پارک ها هیچ زنی عطری خاص نپوشیده است
هیچ مردی گریه ای را زندگی نکرده است...
و روزها در مترو هیچ دختری فال ِ خوشبختی کِرم نمی ریزد
هیچ مردی جیبش را نمی دود
####################
این خیابان های ساحلی
این غروب های ساحلی
این رود
همه اش از چشمانم افتاده است.

سیاه نویسیها
امروز-از مسیر کار تا خونه...