پدر
ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۳٠  کلمات کلیدی:

چند وقت ِ پیش بود که بابا مشکل ِ قدیمیش تقریبن حل شد و اجازه پیدا کرد به عنوان رئیس هیئت مدیره ی یه جایی (که وظیفه ش سهمیه بندی گندم برای کارخانه های آرد و تعیین سهمیه برای نانواهاست) کاندید و بعد هم انتخاب شه. از روز ِ اول ِ آغاز به کارش یادمه که کلی دعوا و کشمکش و بحث و مناظره و شکایت و اداره اطلاعات و... پیش اومد. بابا بالاخره تونست آرد و گندم رو از دست اداره ی غله بگیره. اداره ای که مثه همه اداره های دیگه ی کشور داره توی رانت غرق می شه. یادمه یه روز چنتا آقای شیک (روسای کارخونه های آرد)، با کت شلوارای خدا تومنی و ماشینای وارداتی اومدن خونمون، و به بابا گفتن 50 میلیون به تو می دیم، 50 میلیون به بقیه ی اعضای هیئت مدیره... بابا گفت در عوض؟ اونا گفتن بیخیال داستان ِ آرد شو! از اون روز بابا بازم مثه جوونیاش شروع کرد به مبارزه کردن، آرد رو نداد به اونا و کلی تحقیق و پلیس بازی کرد تا فهمید کارخونه های آرد گندم ِ سوبسید دار که مخصوص ِ نانوایی و نون ِ مردمه رو از دولت می گیرن (از اداره غله) نصفشو آرد می کنن و می دن به نونوا، بقیه شو آرد ِ سفید می کنن و آزاد می فروشن و یه رشوه ای هم این وسط می دن به اداره غله. بابا بازم مبارزه کرد. این وسط هی بش می گفتم بیخیال پدر ِ من، بیا بشین یه کم خسته باش جا این جلافتا! اما اون گوشش بدهکار نبود که؛ حس می کرد سال 64ه... هی مبارزه... هی مبارزه. سهمیه ی گندم ِ کارخونه های بی کیفیت و بدقول رو کم کرد، مجبورشون کرد همه ی گندم رو آرد کنن و بِدن دست نونوا. نونوا هم نون کنه و بده دست مشتری.. این چندوقت اینقدر مردم بهمون محبت می کردن که همه مون متعجب بودیم. اولا چیز میز میوردن در ِ خونه، ما نمی گرفتیم، می گفتیم اینا رشوه ست؛ اکثرن هم ناراحت می شدن و می گفتن رشوه رو به کسی می دن که خلاف کنه، پدرت به ما لطف کرده، به همه لطف کرده... ازون به بعد می ذاشتن دم ِ در، زنگ می زدن و فرار می کردن :) اکثرن هم خوردنی میوردن... شیر و روغن ِ محلی و... :)) .

بگذریم... بابا و رفقاش مثکه کم اوردن... اداره غله  چندوقته که رشوه ای بهش نرسیده...ناراحته. گفته تا پایان ِ ماه رمضون همه چی بر میگرده دست ِ اداره غله. گفته دولت میخواد نظارت بهتری رو داستان داشته باشه. دستور داده 50 تا کیسه از سهمیه ی هر نونوا کم کنن... و...

می ترسم... نه برای مردم. زیاد از مردم دل ِ خوشی ندارم؛ برا بابام می ترسم، می ترسم دیگه لبخندشو نبینم وقتی که حس می کرد تو یه نقطه ی کوچیک از کشورش داره درست و عادلانه کاراشو انجام می ده. می ترسم بابا بازم بشینه تو خونه و کتاباشو دستش بگیره و بی صدا ساعت ها بشینه کتاب بخونه...وقتی کتاب تموم شد..جدول... وقتی جدول تموم شد... هئـــــــــی... کشور بیمار من... مردم ِ "بد" ِ من...

به بابا فک می کنم... به چیزایی که اگه اینجا بگم بازم برامون بد می شه...