ممّد خاتمی
ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٦  کلمات کلیدی: پوریا پرانا

یک بیمارستان نزدیک خانه ی ما هست که 256 تخت دارد...روی تابلوی ِ پشتی اَش(که به طرف خانه ی ماست) که اینجور نوشته بود.

یادم هست که ممّد خاتمی برای افتتاحش آمده بود، و من، مامان بابا را پیچاندم و رفتم تا ممّد خاتمی را از نزدیک ببینم... آن زمان برای من ممّد خاتمی نماد ِ در آمدن از روزهای نکبت بود... نماد اینکه کسی دیگر با پدر کاری ندارد...امید ِ اینکه عموی نادیده ام(که خیلی دوستش می داشتم) به ایران باز می گردد، امید ِ اینکه ایران(که دوستش داشتم) آباد می گردد...آزاد می گردد...

مدتها تابلوی پشت این بیمارستان ِ 256 تختخوابی نماد امید بود برایم..نماد ممّد خاتمی بود.

 

امشب که داشتم به خانه بر می گشتم متوجه شدم مدتهاست که آن تابلو را ندیده ام...سال هاست که دیگر آن تابلو سر جایش نیست...

 مثل ِ جوانی ِ پدرم(که به فداکاری برای دیگرانی به باد رفت)

مثل حسم به عموی نادیده ام(که زنگ که میزند من گوشی را جواب نمی دهم و سراغ که می گیرد میگویم بگویید خانه نیست)

مثل ِ حسم به ایران(که نگویم ازش بهتر است)

مثل ممّد خاتمی...که برایم، او همانند آن تابلو سال هاست که دیگر نیست

 

ممّد خاتمی تو حق نداشتی اینقدر زیاد امید به ما بدهی و راحت بروی

مثل کسی که حق ندارد کسی را عاشق کند و برود و پشت سرش را هم نگاه نکند

تلخ است...میفهمی؟

خیلی تلخ