چه خیال ها گذر کرد و گذر نَـ..... نه. گذر کرد خوابی آرام در ساحل سردِ سینه ی تو
ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۳٠  کلمات کلیدی: پوریا پرانا

دلم در حدِ بغض برای آنها که دیگر نمی بینمشان تنگ شده. دلم برای آن روزها، برای موهای پر پشتم، شلوار های هیپی و گردنبندها و دستبندهای شلوغ تنگ شده. برای از اهواز بیرون زدن و دو ماه بعد برگشتن تنگ شده. برای آواره بودن، بی کس بودن، همیشه بغض بودن و با آنها که حالا دلم برایشان در حد بغض تنگ شده سیگاری گیراندن. دلم برای جوانیم تنگ شده و برای مبارزه با زمان تنها سلاحم آغوشِ پر از آرامش تو و سِپَرَم خنده های الهی ِ توست. حالا در آسمانم و در اوج جز حضورِ زمینیِ تو آشنایی ندارم. این جمله ی آخر مبهم است. حتا برای آنها که گمان می کنند معنایش را می فهمند. این جمله ی آخر را تنها من می دانم که از کودکی در مَجاز عاجز شده بودم. در سلوک مفلوک و در رویا رمیده و مجنون.
این جمله ی آخر یعنی تو آمدی و من به دنیا آمدم.
امیدوارم روزی کسی این جمله های آخر را بفهمد