sad unexplored guys-برگرفته از کتابی که شاید روزی نوشته شود
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۳  کلمات کلیدی: پوریا پرانا ، قلی نوشت ، صد سال تنهایی ، از کتابی که شاید روزی نوشته شود

یه روز که قلی خان نشسته بود روی سکوی دمِ خونش جرأت پیدا کرد بره نزدیکش وایسه و بنا کنه به حرف زدن. حس می کرد عاشق این پیرمرد شده. رفت نزدیکش و آروم گفت: سلام قلی خان! من فلانی َم

قلی خان به گیوه هاش خیره شد، یه کم انگشتای پاشو توشون جابجا کرد و سر بالا نیوُرده گفت:سلام

فلانی چشاشو محکم بست و تند تند شروع کرد که: قلی خان بی مقدمه عرض کنم که...

قلی خان پرید وسر حرف و پا گذاشت رو کلمه های فلانی که: "بذا من عرض کنم فلانی! آدمایی که کم حرف می زنن و مثه آدم معمولیا زندگی نمی کنن و کاراشونو توی تنهایی انجام میدن واسه آدما مرموزن، کشف نشده ن.آدمای افسرده هم همینطور. یه رازی دارن که باعث غمشون شده. این راز، این بکارتِ ظاهری و نه واقعی -میگم واقعی نیس چون یکی قبلن این بکارت رو برداشته که اون آدم غم داره،مرموزه،تنهایی رو ترجیح میده- واسه بقیه آدما جذابه، حس کنجکاویشونو تحریک میکنه.

یهویی یکی از اون آدما راست میکنه میاد که کشفت کنه، جستجوت کنه، رازتو بفهمه، فتحت کنه. و وقتی کشف شد اون رازِ خون آلودت، دیگه هیچ چیزی نداری که جذب کنه، دیگه جذاب نیستی. مثه یه بیابون بی آب و علفی که وقتی کشف شدی و جات تو نقشه پیدا شد، رهات می کنن، می رن.

عاره...اون آدمم می ره پیِ یه کشفِ تازه. تو هم که می شینی رو سکوی دمِ حیاطِ خونه ت منتظرِ هیچی...

نه منتظرِ کاشفِ گذر کرده از تو، نه یه تازَش. خوش نداری کسی بخواد تورو به نقشه ش اضافه کنه باز.

برو رفیق! سلامِ منو به بعدی برسون. بهش بگو: هی ساده...هی ساده ی بی پناه