دون استاپ اِند دون گو تو دِ هل
ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۳۱  کلمات کلیدی: پوریا پرانا

سوار اتوبوس هستم...
این طوری شروع کنم: من از راننده تاکسی ها بدم می آید. حالا شما هزارتا نمونه ی خوب از این صنف بیاورید، من از آنها بدم می آید چون ده هزارتا نمونه ی تنبل،زیاده خواه، بی انصاف، بی ادب، بی شعور، غیر انسان و نا متمدن می آورم و تف می کنم به انسان دوستی تان. برای همین تنفر قدیمی است که تا آنجا که می شود از اتوبوس استفاده می کنم.
یک ایستگاه اتوبوس در میانه های مسیرِ روزانه ام هست که از آن به اندازه ی راننده تاکسی بدم می آید. خبری از کیوسکِ کولردار برای مسافرانِ ایستگاه نیست، حتا خبری از صندلی نیست.معمولن کسی هم در این ایستگاه اتوبوسی را به انتظار ننشسته، اما همیشه اتوبوس دقیقه ها در این ایستگاه متوقف می شود و من از این موضوع شکارم.

من از آن دست آدم هام که دوست دارم اتوبوس در ایستگاه های مابین مبداء و مقصد توقف نکند -مادرزادی است: از ترمز کردن بدم می آید- ولی این ایستگاهِ لعنتی همیشه مقصد مسافرانی است که دیدنشان مرا آزار می دهد.این ایستگاه درست پشتِ یک بازار بزرگ و قدیمی قرار گرفته که از شیر مرغ تا جانِ آدمیزاد را به نازل ترین قیمت می توانی بخری. این ایستگاه قدیمی مقصد آدم های قدیمی...آدم های پیر است..."و من از پیر شدن بدم می آید".می ترسم
این پیرمرد که پشت سرم نشسته است زنبیلی به دست دارد، حتا اگر خنگ ترین خواننده ی عالم هم باشید می دانید که مقصدش همان ایستگاهِ خاکستری و مه گرفته است. یک ایستگاه قبل از بازارچشمانم را می بندم و دو ایستگاه بعد چشمانم را باز می کنم. اثری از پیرمرد نیست اما حس می کنم موهای سفیدِ شقیقه ام بیشتر شده اند.

پ.ن:با ابراز شرمندگی از مصطفا محمودی عزیزم که سبک عکس برداریش رو بدون اجاز دزدیدم :Dچاره ی دیگه ای نداشتم برا عکس گرفتن