تو فقط بخند...فقط بخند
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٢  کلمات کلیدی: پوریا پرانا ، بانو ، کانورسیشن

می گویم: "میرم دستشویی زود میام". کافه را با آن عطرِ روحانی رها می کنم و وارد توالت می شوم. بویِ تعفنِ دور شدن از او آنقدر زیاد است که بیخیالِ مشکل پروستات و تخم و خایه میشوم و به شاش می گویم گورش را گم کند در کلیه...و بر میگردم. وارد کافه که میشوم می بینم دارد با استرس با قفل های کیفم ور می رود. استرسش حتا بیشتر از وقتی است که گوشی تلفن را گرفته بود و میخواست از عرفانه بابت آن فیل تشکر کند. می گویم: "چی میخوای عمرم؟" سریع حرف میزند. مثل همیشه سریع می گوید:"کاغذ. کاغذ بهم بده عزیزم". سرم را پایین می اندازم، قفل های کیف را طوری جلویش باز می کنم که یاد بگیرد. که بارِ دیگر قلبش اینقدر تند تند نزند برای یافتنِ چیزی درونِ این کیف. دفتر یادداشتم را در می آورم؛ از دستم می قاپدش، می گذارد روی پایش و بنا می کند به نوشتن.
حس می کنم لحظه ی مهمی در جریان است. فرار از بوی تغفنِ دور شدن از او، پناه آوردن به اتاقی که هوایش از بازدمِ او پر است، یک دفتر یادداشت و یک خودکار. دفتریادداشت...خودکار... این ها یعنی نوزادی در حال دنیا آمدن است.

گوشیم را بر می دارم و از او عکس می گیرم. تعدادش؟ هزارتا شاید. عکس کافی نیست. فیلم میگیرم. سرش را از برگه بیرون می آورد، می پرسم "خسته شدی؟" میگوید:"تمام شد". دفتر را از دستش می قاپم. کلمات را دانه دانه قورت می دهم و جمله های آخر را هزاربار تکرار می کنم: "تورو تا تموم شدن همه چیز میخوام. تورو تا تموم شدنِ همه ی دنیاها و صداها و رنگ ها میخوام. تورو تا هیچ شدن می خوام"
زیر لب زمزمه می کنم: تورو تا هیچ شدن میخوام...اشک در چشمانِ درشتش جمع شده.
دو جنده همراهِ یک پسر وارد کافه می شوند. اگر خدا بودم کات می دادم. لعنت به این دنیا. آخر این سکانس باید اورا به اغوش می کشیدم و با یک تصویرِ بسته از فرنچ کیسمان سکانس تمام می شد.