عیدِ نو! عیدِ نو! گودبای...گودبای
ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٦  کلمات کلیدی: پوریا پرانا ، صد سال تنهایی ، نامه نگاری

سلام
میخواستم برای عیدی بغلت بکنم،البته فقط بخاطر تو، چون تو گفته بودی دلت میخواهد برای عیدی بغلیمان بکنی(یعنی یک بغل مارا بکنی) ما هم که دل شکن نیستیم. بت شکن بوده ایم، توبه شکن و حتا قند شکن بوده ایم اما دل شکن هرگز.
"ما" را البته همان "من"ِ چند میکروگرمی بخوان.
یک تماس تلفنی هم کارمان را راه می انداخت البته، میدانم که از صدای گرفته و خش دار من خوشت می آید آخر شیطون؛ ما اما به تلگراف بسنده کردیم تا با انگشتانم که چقدر دوستشان داری روی ماهت را ببوسم. کارِ روزگار است دیگر، شنیده ام حقوق بالایی هم برای آن میگیرد. آخ که چقدر آرزو داشتم جای او می بودم در این اوضاع بی کاری.
عید آمد. همان عیدی که نماد جدایی هاست. اصلن مریض است کثافت!... من اما مریض ها را دوست دارم.
عید آمد. و من میدانم عاشق قدم زدن روی پل طبیعت کارون هستی با من-در عیدها، فقط با من- اما نشد دیگر...حقوق میگیرد دیگر...بالا تازه...
این عید هم آمد و گذر کرد و تو هنوز زبان خودت، زبان خودم، زبان خودش و خودشان را نمی فهمی. جای فاعل ها را عوض کردم، چه، شاید در کوی بی وفاییِ تو، دستورِ ظالمانه ی زبان اینچنین باشد.

 

 

صدام که خونده اینو(دانلود)


15 فروردین 1393
جاده ی برگشت از شیهون به اهواز
سید پوریا صالحی