getting back at sunset
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٢  کلمات کلیدی: پوریا پرانا ، صد سال تنهایی ، قلی نوشت

نشسته دم در، تکیه داده به دیوار، بش میگم: قلی خان دردت به سرم کی برگشتی؟
میگه: همون موقع که همه رفتن ییلاق...سفر کردن...
بش میگم: شهر چطور بود؟ از شهر برام بگو؟ حالت بهتره؟ تو بیمارستان بهت خوب میرسیدن؟
پای راستشو میکشه،دست میکنه تو جیبِ راست شلوارش، پاکت سیگارو در میاره، با یه فندک سنگی ِقرمز یه سیگار روشن میکنه،دود رو با شدت بیرون میده و به آسمون نگا میکنه
بش میگم: قلی خان چرا اینقد ساکتی. برام حرف بزن
دود رو کامل میده تو و نگه میداره، آروم میدش بیرون و میگه:
یه مدتی فکر میکردم چیزی که توی دل و فکرم دارم اینقدر بزرگه که کلمه واسش پیدا نمیشه...فکر میکردم فلسفه هایی که میبافم، اینقدرحقیقت ِعریان و کامله، که فهمیده نمیشه، پس بهتره که گفته نشه
مردم مینویسن برای اینکه خودشون رو بیان کنن...خودشون رو تخلیه کنن
من مینویسم، من حرف میزنم تا خودم رو مخفی تر کنم دکتر
دست از سرم بردار
من باید مخفی شم
قالیچه رو از زیر پاش بر میداره و بی خدافظی میره تو و در رو میبنده، صدای پاش که دورتر شد فریاد زد:
من حرف میزنم تا خودم رو مخفی تر کنم دکتر!!!