قلی نوشت
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢  کلمات کلیدی: پوریا پرانا ، قلی نوشت ، صد سال تنهایی

افتاد بود رو برگه ها...

صدای سرفه ش کوچه رو برداشته بود. با همه سرعتم دویدم توی خونه. در رو که باز کردم دیدم سجده کرده رو برگه-کاهی ها. یه بسته برگه-کاهی جلوش از خون قرمز شده بود، باقی که پخش بودن کفِ اتاق از قطره های اشک و خون دون-دون شده بودن.

بَرِش گردوندم، سرشو گذاشتم رو پام. باز لبخند زد-مثه همیشه که وقتی از ناراحتیش ناراحت بودم لبخند می زد- با صدای خش دارِ عجیبی که به نجوای پری ها می مونست گفت: خوبم دکتر!

گفتم: پس این همه خون چی؟

لبخندش پهن تر شد: یه عمر خوردم، یه روزم باید پسش می دادم.

دیگه درنگ نکردم، بلندش کردم که ببرمش درمانگاه. یهو صورتش جدی شد -جدی تر از همیشه- : این برگه ها که کفِ اتاق افتاده رو به دستِ "قدم"هام برسون.

حالا برگشتم خونه ش.

برگه ها رو بر میدارم، یه چنتاش بیشتر قابل خوندن نیست، بقیه ش یا دیوانه وار و با قدرت خط خطی شده یا اینقدر خیس بوده که ردِ قلم رفته. اون قابل خوندنا رو میذارم اینجا تا "قدم"ها بیان و ردِّ پاهاشون رو بردارن و برن.

برگه ها رو همینجوری چیدم. توی هر برگه یه شعر نوشته و یه چنتا لکه ی خون روشه.

 به سپیده شیرخان زاده:

اندیشه ت دریاچه ی زلالِ زیستنِ ذراتِ مهر

صدایت آژیرِ آهسته ی "بدی دور باد"

و قدم هات رودخانه ای که تخته سنگ ها را

وحشیانه به زیر می کشد.

آهسته ذکر گشوده شدنِ درها

بر برگه های سپید جاری میشود

                                         در روزی که دیگر بیادم نمی آوری.

به حبیب سلامی فر:

تکیه بر کوهی از عشق

بر نداشتن ها میخندی...

بقیه ی شعر را خون پاک کرده بود....

به سالار بنی اسد:

قبول کن که پروازمان

از راهِ قاف نمی گذشت

و این سقوط سرآغازِ "بودنـ"ـی نو است.

"کوچ تا چند؟ مگر می شود از خویش گریخت؟"

برای گلین میر:

رفیق سکوت های طولانی و سیگارهای کوچک

رفیق چای کم رنگ و شکلات پشمکی

رفیق ساحلی های بی رمق و کمر دردهای بی گاه

رفیق اشک های من و آستین های تو

رفیق اشک های تو وُ آغوش سردِ من

رفیق نقاشیِ بر دیوار وِ فیلم های درد آور

رفیق رنگ های زنده و اتاق مرتب

تنها تو می دانی

همه از ناله های شب و روزگیرِ این هبوط کرده ی موطلایی

خسته شده بودند.

سرانجام گندمزارِ من

در دستانِ مار جا مانده بود.

به مهدی منجزی: از کارخانه های سرخِ غبار گرفته

بیرون بیا

طراوتِ وجودِ "زندگی" را

به رخِ استالین بکش.

به احسان شیری زاده:

همه زخم های این جزامیِ بیمار را دیدی و نگریختی

همه فریادهای این روانیِ ناچار را شنیدی وُ

دست بر گوش هایت نگذاشتی

روزی برای سهمِ تو از این جهان

نارنجک به تن

 زیرِ تانکِ جبر می روم.

برای نثار تاج:

تو این خسته ی خراب

تو خستگی ها و خرابی را از یاد ببر.

تو تنها لنز را

به پهنه ی زیبای لبخند بر صورتت زوم کن.

برای جعفر مجتهد موسوی:

طلوع صبح در چشمانت

نشانه ی شکوهِ شادی در پهنه ی جهان خاکی است.

بهشت زیر پای یک لبخند پنهان است

به محمد امین زندگانی:

صدای انگشتانت بر سیم های غمگین سه تار

ریتم بالا و پایین رفتنِ فشارِ خونم

وقتی که "با ما بی وفا تو که نبودی....

اینجا برگه از خیسیِ خون وا رفته. ادامه ی شعر معلوم نیست

به احسان حسن یاری:

سردترین زمستانهای زندگی را

چای وُ نبات وُ محبت تو گرم می کند.

چشمانِ سرخِ ما

نشانه ی آغازِ رهایی است

به حسین مجتهد موسوی:

همه حرف های نگفته

همه کارههای نکرده

همه رازهای سر به مهر

تنها توهمِ این مردِ روستایی بود.

تو حرف های زیبایت را

با لبخند

برای مردمِ شهر روایت کن.

.

اولِ این برگه قلی خان نوشته: دکتر اینو باید خودم با دستای خودم برسونم به دستای صاحبش. دکتر حتا اگه مُردم اول این برگه رو بذار تو دستم، بعد خاکم کنید.

به مرضیه ص:

از همه "زخم" ها گذر کردی وُ خورشید لبخندت

جهان را از انزوا در آورد.

کوه ها به احترامِ گام هات برخاستند،

جنگل به تقلید از موهات برگ ریزان شد

و اخمت زمستان را سفیدپوش کرد.

از همه "حرف"ها گذر کردی وُ

زندگی خدایگان معنا گرفت.

تو را ای الهه! به ماندن آرزو می خواهم

تو را به صحبتِ مدام

تو را به "میگذرند برگ های پاییزی"،

"فراموش می شود نشئه ی بهار بودن"

تو را به زندگیِ لایزال میخواهم.

و آخرین برگه که همشو خون پوشونده اینه:

خداحافظ