قلی نوشت
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٦  کلمات کلیدی: پوریا پرانا ، قلی نوشت ، صد سال تنهایی

بش میگم قلی خان! شنیدم خیلی با گلنسا خانوم رفیق بودی قبلن. میگن از وختی شوهرش مُرد مثه چی پشتش وایسادی!

تکیه داد به دیوار کاهگلی ایوون خونه ش، چشاشو دوخت به پاهای سفیدِ ترک خورده ش:

"همممم"

گفتم:

چی شد قلی خان؟ پس چی شده که دیگه هیشکیو نداری؟ چرا همه دوستت دارن، اما هیشکی سراغت نمیاد؟ چرا همه ش تنهایی راه می ری و زیر لب یه چیزیو تکرار می کنی؟ چی شده که به اون خونه قدیمیه لبِ جاده می رسی بغض میکنی و چشات دریای خون میشه؟ چرا نیستی؟ قلی خان رازِ این هاله ی سیاهِ غصه که دور تا دورِ خونتو گرفته چیه؟

لبخند زد...مثــّـــه همیشه... که جوابِ ناراحتیم از ناراحتیشو با لبخند میده.

صداشو صاف کرد، گفت:

بچه که بودم شهر زندگی می کردم... من مال اینجاها نیستم دکتر. از یه جای دور اومدم. پام که رسید به این اطراف، وسطِ همین شهرِ پشت رود بودم. اون وقتا فکر میکردم که آقا نامردیه اگه حواست نباشه و به دیوار بخوری، کثیف بشی؛ بی انصافیه که وقتی که بارون میاد، هیچ راهی نباشه که یه بچه تا مچ توی آب نره واسه اینکه از چاده رد شه. باورم نمیشد که هیچ راهی نیست و همه جاده رو آب گرفته. اصن مگه میشه؟ بچه ها باید از هرجا که دلشون خواست، بدون اینکه کفششون خیس شه رد شن. بچه که بودم فکر می کردم وقتی دستم شکسته، انصاف نیست که توی خواب -بدونِ اینکه کنترلی رو خودم داشته باشم- تکون بخورم و دستم درد بگیره. بچه که بودم فکر می کردم آقا باید یه گزینه ی Helpی چیزی این گوشه کنارا باشه، انصاف نیست نباشه.

دکتر هنوزم فکر می کنم که انصاف نیست که حواسم نباشه، بعد، یه نفر چنان...

بیخیال دکتر!اصل ماجرا رو ول کن! میبینی یه کودکِ غریب-افتاده چقد شیرین احمقه؟