از کتابی که نوشته نـَ/خواهد شد
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦  کلمات کلیدی: پوریا پرانا ، صد سال تنهایی ، از کتابی که شاید روزی نوشته شود
هیچ چیز این زندگی خوب نیست، لحظه به لحظه ی این زندگی رو به زوال است و ما تنها خود را با افیون های زندگی می فریبیم. و آن لحظه که نشئگی از سرمان پرید، ناگاه کفِ یک خیابانِ آسفالتِ پر از خرده شیشه سقوط می کنیم. هم سرمان پخش می شود کف زمین، هم باید سینه خیز کلِ مسیر را به انتها برسانیم. باید روزی این را به خودم بفهمانم که هیچ چیزِ این زندگی خوب نیست و "خوبی" ها تنها توهماتِ چند روزه ی ناشی از افیون هایند
 

 
برای تولد محمد (ص) :))
ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱٤  کلمات کلیدی: پوریا پرانا

امشب فیلم هایم
کتاب هایم را
کنار بگذارم، تا بیاد آورم سیگارِ اول را
تا بیاد آورم اولین پیکِ مستی را.
به همه لذت های شب و روزم نه بگویم
که خاطره بازی کنم به اشک های نریختمان
به خنده های از سرِ ناچاریمان
به نگاه های پرحرف و خنده های شیطانیمان.
.........................
فیلم ها و کتاب ها را دور بریزم
که ما در کنارِ هم زندگی را گم کردیم و
رگ هایمان را پر کردیم از لذت الکل
لذتِ حرف های دونفره
بر روی کاناپه ی چرم
........................
امشب همه لذت ها را دور بریزم
که تنها نبودنم را
در همه سال های قبل از یافتنِ شیرینِ زندگی
تو مونس بودی
بی هیچ بازی
بی هیچ حتا کلامی که چه شد؟ که چرا؟ و هرچه...
ما... -من و تو-
جای خالیِ آن "از کنارمان رفته" را
 با رشته کوهِ بودن و ماندنمان در این دردسرای زندگی
نگه می داریم و
روزی هر سه مان بر همان مبلِ چرم
بی هیچ حتا کلامی که چه شد؟ که چرا؟ و هرچه...
مرورِ خاطراتِ اولین پیک ِمان...اولین سیگارمان را
گرامی می داریم


شبِ تولدش
بعد از اینکه رسوندم


 
از کتابی که نوشته نـَ/خواهد شد
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱۳  کلمات کلیدی: پوریا پرانا ، از کتابی که شاید روزی نوشته شود

...و وقتی دروغ هایی که ما به خودمان می گوییم، با دروغ های طبیعت هم راستا شوند، واقعیت شکل می گیرد

قسمتی از یک مکالمه؛ چند صفحه ی آخرِ داستان


 
از کتابی که نوشته نـَ/خواهد شد
ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱٢  کلمات کلیدی: پوریا پرانا ، از کتابی که شاید روزی نوشته شود

بهتر است با خود و این جامعه ی لجن زده ی اطرافمان روراست باشیم. یک روز برویم میان میدان "کوهنورد" بایستیم و فریاد بزنیم: «ما اعتماد به نفس داریم، فقط نمی توانیم به شما موجوداتِ دوپایِ از سر کور اعتماد کنیم»

 

از داستان بلندی که طرح اولیه و بعضی قستمهاش نوشته شده، اما فعلن حوصله نوشتنش را ندارم


 
سرزده
ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٧  کلمات کلیدی: پوریا پرانا ، کامو ، کانورسیشن

نشستم پشتِ میزِ کارم، کامو میاد دست میذاره رو شونه م میگه: "بدون ناامیدی از زیستن، عشق به زندگانی وجود ندارد"
یه لبخندِ خنک بش میزنم، دستمو میذارم رو دستش میگم:
همه ی آدم ها فیلسوف هایی هستن که فلسفه ی زندگیِ خودشون رو خیلی بهتر از ما میشناسن. بیا نسخه هامونو واسه خودمون نگه داریم
بهم میگه: "من باید برم سوار ماشین شم، قراره تصادف کنم" و میره
دستمو میذارم زیرِ چونه م و میگم: عاقبتت بخیر


 
sad unexplored guys-برگرفته از کتابی که شاید روزی نوشته شود
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۳  کلمات کلیدی: پوریا پرانا ، قلی نوشت ، صد سال تنهایی ، از کتابی که شاید روزی نوشته شود

یه روز که قلی خان نشسته بود روی سکوی دمِ خونش جرأت پیدا کرد بره نزدیکش وایسه و بنا کنه به حرف زدن. حس می کرد عاشق این پیرمرد شده. رفت نزدیکش و آروم گفت: سلام قلی خان! من فلانی َم

قلی خان به گیوه هاش خیره شد، یه کم انگشتای پاشو توشون جابجا کرد و سر بالا نیوُرده گفت:سلام

فلانی چشاشو محکم بست و تند تند شروع کرد که: قلی خان بی مقدمه عرض کنم که...

قلی خان پرید وسر حرف و پا گذاشت رو کلمه های فلانی که: "بذا من عرض کنم فلانی! آدمایی که کم حرف می زنن و مثه آدم معمولیا زندگی نمی کنن و کاراشونو توی تنهایی انجام میدن واسه آدما مرموزن، کشف نشده ن.آدمای افسرده هم همینطور. یه رازی دارن که باعث غمشون شده. این راز، این بکارتِ ظاهری و نه واقعی -میگم واقعی نیس چون یکی قبلن این بکارت رو برداشته که اون آدم غم داره،مرموزه،تنهایی رو ترجیح میده- واسه بقیه آدما جذابه، حس کنجکاویشونو تحریک میکنه.

یهویی یکی از اون آدما راست میکنه میاد که کشفت کنه، جستجوت کنه، رازتو بفهمه، فتحت کنه. و وقتی کشف شد اون رازِ خون آلودت، دیگه هیچ چیزی نداری که جذب کنه، دیگه جذاب نیستی. مثه یه بیابون بی آب و علفی که وقتی کشف شدی و جات تو نقشه پیدا شد، رهات می کنن، می رن.

عاره...اون آدمم می ره پیِ یه کشفِ تازه. تو هم که می شینی رو سکوی دمِ حیاطِ خونه ت منتظرِ هیچی...

نه منتظرِ کاشفِ گذر کرده از تو، نه یه تازَش. خوش نداری کسی بخواد تورو به نقشه ش اضافه کنه باز.

برو رفیق! سلامِ منو به بعدی برسون. بهش بگو: هی ساده...هی ساده ی بی پناه