دون استاپ اِند دون گو تو دِ هل
ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۳۱  کلمات کلیدی: پوریا پرانا

سوار اتوبوس هستم...
این طوری شروع کنم: من از راننده تاکسی ها بدم می آید. حالا شما هزارتا نمونه ی خوب از این صنف بیاورید، من از آنها بدم می آید چون ده هزارتا نمونه ی تنبل،زیاده خواه، بی انصاف، بی ادب، بی شعور، غیر انسان و نا متمدن می آورم و تف می کنم به انسان دوستی تان. برای همین تنفر قدیمی است که تا آنجا که می شود از اتوبوس استفاده می کنم.
یک ایستگاه اتوبوس در میانه های مسیرِ روزانه ام هست که از آن به اندازه ی راننده تاکسی بدم می آید. خبری از کیوسکِ کولردار برای مسافرانِ ایستگاه نیست، حتا خبری از صندلی نیست.معمولن کسی هم در این ایستگاه اتوبوسی را به انتظار ننشسته، اما همیشه اتوبوس دقیقه ها در این ایستگاه متوقف می شود و من از این موضوع شکارم.

من از آن دست آدم هام که دوست دارم اتوبوس در ایستگاه های مابین مبداء و مقصد توقف نکند -مادرزادی است: از ترمز کردن بدم می آید- ولی این ایستگاهِ لعنتی همیشه مقصد مسافرانی است که دیدنشان مرا آزار می دهد.این ایستگاه درست پشتِ یک بازار بزرگ و قدیمی قرار گرفته که از شیر مرغ تا جانِ آدمیزاد را به نازل ترین قیمت می توانی بخری. این ایستگاه قدیمی مقصد آدم های قدیمی...آدم های پیر است..."و من از پیر شدن بدم می آید".می ترسم
این پیرمرد که پشت سرم نشسته است زنبیلی به دست دارد، حتا اگر خنگ ترین خواننده ی عالم هم باشید می دانید که مقصدش همان ایستگاهِ خاکستری و مه گرفته است. یک ایستگاه قبل از بازارچشمانم را می بندم و دو ایستگاه بعد چشمانم را باز می کنم. اثری از پیرمرد نیست اما حس می کنم موهای سفیدِ شقیقه ام بیشتر شده اند.

پ.ن:با ابراز شرمندگی از مصطفا محمودی عزیزم که سبک عکس برداریش رو بدون اجاز دزدیدم :Dچاره ی دیگه ای نداشتم برا عکس گرفتن


 
فانوس به دست، خورشید به آسمان
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۳۱  کلمات کلیدی: پوریا پرانا ، بانو ، خورخه لوئیس پینتو

یه روزم مثه کاستاریکا فقط قبول می کنی که به زندگیت ادامه بدی و فقط واسه اینکه به خودت ثابت بشه؛ شایستگی هاتو توی تنهاییت نشون بدی
بعد یهویی میزنه و صعود می کنی. بی خبر، بی انتظار، بی حتا هیچ امیدِ قبلی...


پ.ن1:حال من رو دریابید حالا خودتون

پ.ن2:تو خورخه لوییس پینتوی من شدی


 
تو فقط بخند...فقط بخند
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٢  کلمات کلیدی: پوریا پرانا ، بانو ، کانورسیشن

می گویم: "میرم دستشویی زود میام". کافه را با آن عطرِ روحانی رها می کنم و وارد توالت می شوم. بویِ تعفنِ دور شدن از او آنقدر زیاد است که بیخیالِ مشکل پروستات و تخم و خایه میشوم و به شاش می گویم گورش را گم کند در کلیه...و بر میگردم. وارد کافه که میشوم می بینم دارد با استرس با قفل های کیفم ور می رود. استرسش حتا بیشتر از وقتی است که گوشی تلفن را گرفته بود و میخواست از عرفانه بابت آن فیل تشکر کند. می گویم: "چی میخوای عمرم؟" سریع حرف میزند. مثل همیشه سریع می گوید:"کاغذ. کاغذ بهم بده عزیزم". سرم را پایین می اندازم، قفل های کیف را طوری جلویش باز می کنم که یاد بگیرد. که بارِ دیگر قلبش اینقدر تند تند نزند برای یافتنِ چیزی درونِ این کیف. دفتر یادداشتم را در می آورم؛ از دستم می قاپدش، می گذارد روی پایش و بنا می کند به نوشتن.
حس می کنم لحظه ی مهمی در جریان است. فرار از بوی تغفنِ دور شدن از او، پناه آوردن به اتاقی که هوایش از بازدمِ او پر است، یک دفتر یادداشت و یک خودکار. دفتریادداشت...خودکار... این ها یعنی نوزادی در حال دنیا آمدن است.

گوشیم را بر می دارم و از او عکس می گیرم. تعدادش؟ هزارتا شاید. عکس کافی نیست. فیلم میگیرم. سرش را از برگه بیرون می آورد، می پرسم "خسته شدی؟" میگوید:"تمام شد". دفتر را از دستش می قاپم. کلمات را دانه دانه قورت می دهم و جمله های آخر را هزاربار تکرار می کنم: "تورو تا تموم شدن همه چیز میخوام. تورو تا تموم شدنِ همه ی دنیاها و صداها و رنگ ها میخوام. تورو تا هیچ شدن می خوام"
زیر لب زمزمه می کنم: تورو تا هیچ شدن میخوام...اشک در چشمانِ درشتش جمع شده.
دو جنده همراهِ یک پسر وارد کافه می شوند. اگر خدا بودم کات می دادم. لعنت به این دنیا. آخر این سکانس باید اورا به اغوش می کشیدم و با یک تصویرِ بسته از فرنچ کیسمان سکانس تمام می شد.


 
successfully connected
ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٠  کلمات کلیدی: پوریا پرانا ، بانو

ما از ستون هامان به هم وصل شده ایم

و می دانیم که آسمان همه جا یک رنگ است،

می دانیم آسمان برای ماست.

 

ما از ریشه هامان به هم وصل شده ایم

و می دانیم زمین مادر همه ست،

می دانیم زمین برای ماست.

 

ما از سینه هامان به هم وصل شده ایم

و می دانیم که عشق برای همه ست،

می دانیم عشق برای ماست.

 

ما از چشم هامان به هم وصل شده ایم

و می دانیم که دیدن برای همه ست،

می دانیم دیدن برای ماست.

 

ما از آمیزش روح هامان به هم وصل شده ایم

و می دانیم هیچ چیز خاصی

زندگی به ما نداده است،

ما "ستون و ریشه و عشق و نگاه"ِ خاص را

برای زندگی زاییده ایم

خودوم

همی دیروز


 
دمای هوا
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٧  کلمات کلیدی: پوریا پرانا ، اهواز ، کانورسیشن

بش اسمس زدم که: "رسیدم"

جواب داده: "بلخره اهواز خنک شد"

پ.ن:دمای هوای اهواز 45 درجه


 
چشمات
ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٤  کلمات کلیدی: پوریا پرانا

خط اول:من مالک چشم های تو ام.

خط دوم:وقتی به چشمهات خیره میشوم،روحم به عمیق ترین طبقات اثیری پرواز می کند.

خط سوم:پلک بر چشم سوم من مگذار.