Ahvaz I Love You مثلن...فاک یو
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱۳  کلمات کلیدی: new york i love you ، ahvaz i love you
سینه ام می سوزد.
سینه ام دارد در درون جسمی سرد می سوزد..
سینه ام دارد در درون جسمی سرد که در تراس های سیمانی و غبار گرفته ی یک شهرِ دوداندود، روحِ سیگارش را در تنِ شهر می دمد می سوزد...
سینه ام مردی سیاه پوست است که عاشق دخترکانِ مو بِــلُــند است. سینه ام زنی دوربین به دست است که بغض های همه مردم را توی کیسه اش می ریزد و ساعت 2:33 بامداد آنها را از کیسه در می آورد می گذارد روی میز، با دستمالی خیسِ از گریه ی زشت ترین جوجه اردک ها غبارشان را می گیرد وُ یک دلِ سیر...
سینه ام پسرکی است که وقتِ دیدارِ هر جنس مخالفِ جدیدی سر تا پا استرس می شود...بغض می کند و بیاد می آورد تیمش 2 به 1 باخته است، هیچوقت از صندلی بی چرخش دل نکنده و هیچ درختی را گردن آویزِ کمربندها نکرده است. سینه ام را می گذارم دمِ در تا برای خودش در این شهر نفرت انگیزِِ طاعون زده راه برود، بگردد دنبال یک فرشته ی سکسی که بیادش بیاورد امشب را عاشقِ کَسانت باش، امشب را به آغوش بکش "کسانی که تو را به بهای یک پله نفروخته اند".
دیسک را در می آورم...به سمیه فکر می کنم که بخواب رفته...و به نامه ای که "کارگردان" درونِ پاکتِ سی دی نهاده است-به زبان ساده-. _____________________________اینجای نامه باید خط بخورد. خط بخورد تا بحث را ببرم سرِاینکه اگر پولدار بودم خدا را...تقویم را...هوا را می خریدم و همه ماه های سال را نوامبر می کردم. یا اصلن همه این بحث ها را رها کنم و بگویم امروز قبول نیست، امروز حساب نیست، امروز اولین روزِ دوری از نوامبر است.
آی لاو یو New York I Love You. اهوازِ لعنتی که همه تنهایی دنیا را توی دلم می ریزی I Love You.
حالا باید سیگاری بگیرانم. سیگاری که تلخی روزهای گذشته را بیادم بیاورد که اگر نبودند، همه آنها که دل شکانده، بی گناه تر از John Coffey -در مسیرِ سبز-. و تلخیِ روزهای آینده را بیاد آورم که هیچ کس سید پوریا صالحی را بیاد نمی آورد و سارتر را و سیمون دوبووار را و کامو را... کاموی لعنتیِ دوست داشتنی را. سیگارم را زیر پا روی این شهرِ لعنتی خاموش می کنم و به رومن گاری فکر می کنم وقتی می نوشت: "خوش گذشت...ممنون"

 
.
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٩  کلمات کلیدی:

فقط باید فکر نکنی بش
بذاری آینده غافلگیرت کنه
بذاری آینده برینه به انتظاراتت
"انتظار" از همه لحاظ زشته
چرا نباید "انتزر" باشه
چرا مجبوره آدم این همه راه رو بکشه بالا تا "ا" و "ظ" بنویسه
اصن بِیس ِ این کلمه آشغاله


 
دستان زیر چانه، با کلاه. نگاه غمانه
ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢  کلمات کلیدی:

[توی تاکسی]
+فقط باید پارتی داشته باشی که کارت راه بیفته
-این جوریام نیس
+همینجوره. باید مثه خودشون باشی حداقل
-شما که ریششو داری پدر جان
+تو هم ریششو داری. از خودشونی؟
-ریش من ریش عذاداریه رفیق(با لحن خودم بخونید این قسمتشو)
+خدا بد نده. چیزی شده
-
+پرسیدم چیزی شده؟
-
+ :|