No way
ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱٢  کلمات کلیدی:

خسته ، خودخواه ، بی شکیب
از این جهان
فقط همین ها را برایم باقی گذاشته اند
با من مدارا کن
بعد ها
دلت برایم تنگ خواهد شد !
سید علی صالحی


 
vv
ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۸  کلمات کلیدی:

no vote

no burnt out


 
اسیر ِ زمستون
ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٥  کلمات کلیدی: پوریا پرانا ، سر اومد زمستون

بعد بنشینم و آهنگ ِ سر اومد زمستون را گوش کنم و هق هق بزنم

هق هق بزنم برای جوان ِ 21 ساله ای که با همه ی بدبینی و شَکَش امیدوار بود که زمستان سر بیایدو جوانی که در خیابان بود... در خیابان ماند... جوانی که سردش بود و درونش آتش فشانی...

بعد باز گوش کنم و هق هق بزنم برای آن جوانی که با دست های خودم کشتمش... کشتمش تا زنده بماند و این چند خط را برای شما... نه برای خودش بنویسد.... برای جوانی که ذوق داشت... شور داشت... جان ِ خود را می داد تا وطنش لبخند بزند.. داد میزد که سر اومد زمستون..می دانست سر نمی آید...فقط می خواست که دوستانش امیدشان را از دست ندهند.. می خواست دوستانش امید داشته باشند... آخر شنیده بود "امید" تنها چیزی است که آدم ها را زنده نگه می دارد...

بعد باز هم ری پلی کنم آهنگ را و هق هق بزنم برای همه ی لبخندهایی که جلوی چشم هایش اشک شد... برای همه ی شور ِ جوانی هایی که جلوی جشمش پیر شد... برای رفیق هایی که دیگر خبری ازشان نشد

برای آدم هایی که دوست داشت و دیگر ندید...

بعد باز بنشینم و زار بزنم...هق هق بزنم که برای آن جوانی که در دفتر حراست دانشگاه هزارتا قسم و آیه دروغ خورد و التماس کرد که نبرندش... می ترسیددد می ترسید مادرش طاقت ِ این یکی را نداشته باشد...

هق هق بزنم برای جوانی که دیگر نمی خوابید... نمی خوابید و فکر می کرد اگر تا صبح بیدار بماند.. می تواند از رأیش محافظت کند...

بعد باز آهنگ را گوش کنم و گریه کنم برای جوان ِ 21 ساله ای که بعد از 88، 40 سال پیرتر شد..بعد از 88 همه چیزش را از دست داد...

بعد زااااااااااااار بزنم... هق هق بکنم... برای جوان ِ 21 ساله ای... که من بودم..

اینقدر نوشتن...یعنی همینقدر هق هق زدن...بهتر است آهنگ را Stop کنم... لپ تاپ را خاموش... بروم بنشینم لب ِ ساحل و با رفیقهایم خودمان را تا آنجا که می توانیم به آن راه بزنیم و از یاد ببریم خودمان را... جوانهایی را که ما بودیم...

چه کسی می خواست من و تو ما نشویم...؟ موفق شد رفیق...موفق شد :(((((((((((((((((((((((((((

لینک های آهنگ های مختلف ِ سر اومد زمستون را اینجا ببینید(فیلتر شکن می خواهد)

یا خودتان سرچ کنیدش


 
Holy Moon
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٤  کلمات کلیدی:

از کودکی عاشق ماه بودم.. هر کجا که چشمم به ماه می افتاد، می ایستادم و بهش ادای احترام میکردم.. اما همیشه می ترسیدم از اینکه زیاد بهش نگاه کنم... حتا می ترسیدم بهش فکر، یا ازش بنویسم... قبلنا عجیب بود برام

اما الان می دونم دلیلش چی بود... الان خوب می فهمم دلیلش چی بود... من ماه رو برای همیشه کنار ِ خودم نگه داشتم


 
اگر ماشین زمان داشتیم
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٤  کلمات کلیدی: پوریا پرانا ، صد سال تنهایی ، ماشین زمان

مثلن یک سوال ِ لوس بپرسم:

اگر به عقب برگردیم، باز هم با من دوست می شوی؟

می دانم می گویی نه! می گویی همان رفیقِ نزدیک ِ هم می ماندیم. میگویی همان پوریای ِ رفیق را که ناراحتی هایت را می دانست بیشتر دوست داشتی. می گویی که خوشحال بودی که می دانستم وقتی که غمگینی دوست داری ساکت بمانی،اما "تنها" نه! میگویی خوشحال بودی که علیرغم ِ میل ِ شدیدم به سکوت وقتی غمگین بودی تلاش می کردم حرف بزنم..از شرق به غرب... چرت می گفتم! اصلن بلد نیستم زیاد حرف بزنم. خجالت می کشم از حرف زدن، همه اش حس می کنم نکند حرف هایم بد باشند...جالب نباشند، جذاب نباشند.. اصلن نمی دانی چقدر عذاب می کشم وقتی حرف می زنم...چقدر خجالت می کشم.

تو نمی پرسی...باز هم سکوت می کنی. اما من میگویم، اگر 100 بار به عقب برگردیم، باز هم با تو دوست می شوم، باز هم از اعماق ِ قلبم دوستت می دارم، حتا اگر از پیش بدانم باز هم از من جدا خواهی شد. لابد این بار می پرسی! می پرسی: "مگر دوست داری که اینقدر از هم دور شده ایم؟ مگر یادت نیست چقدر به هم نزدیک بودیم..سنگ ِ صبور ِ خاموش ِ هم بودیم؟"

جواب دارم.. من برای همه ی سوال هایت..همه حرف هایت..همه ی نگاه هایت که همیشه حرف می زنند جواب دارم...گاهی جواب هایم تبدیل به حرف می شوند و گاهی در یک نگاه...می میرند.

اگر بخواهم دوستت نداشته باشم باید به خیلی عقب تر برگردم. به خیلی خیلی عقب تر. به کودکی..به آن روزها که به بنّایی علاقه داشتم. می نشستم و ساعت ها بنّا ها را نگاه میکردم که آجر کنار ِ آجر، سیمان به روی آجر میگذاشتند... به همان روزها که شخصیت ِ خودم را مثل ِ آن بنّاها خودم می ساختم.. برای اینکه دوستدار ِ تو نمی شدم باید برمیگشتم به آن روزها و عوض می شدم و گرنه...

لامصب تو خود ِ خودِ آن کسی بودی که می خواستم..به من چه که بیشتر ِ خصوصیاتت با فانتزی هایم یکی بود؟

خدا کند به اینترنت دسترسی نداشته باشی هنوز... خدا کند نخوانی این مطلب ِ لعنتی را.. خدا کند هیچوقت آرامشت را دل ِ ناآرامم..نگاه ِ ناآرامم بر هم نزند...


 
این سفرهای خروج
ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢  کلمات کلیدی: پوریا پرانا