سر ِ آن ندارد امشب که برآید آفتابی
ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٩  کلمات کلیدی: پوریا پرانا

وقتش است اینقدر مهربان نباشم، وقتش است اینقدر همه تان را دوست نداشته باشم. وقتش است اینقدر همه تان را مثبت نگاه نکنم. وقتش است به خودم..به همه بگویم آن رابطه ی چندساله ی عاشقانه با X یک رابطه ی پر از درد ِ ناجوانمردانه بود، وقتش است به خودم بگویم که بی انصافی بود آن همه بدی که به من شد، آن همه سردی که با من، آن همه خشم، عصبانیت، بی منطقی...

وقتش است به خانوم ِ B که عاشق من است بگویم که تو حق نداشتی که وقتی من با A دوست بودم بیایی و با وارد کردن ِ عذاب وجدان و همیشه بودنت نگذاری طعم آرامش را در کنار ِ A  بچشم. وقتش است به B بگویم که آن 6 ماهی که می توانست بهترین روزهای زندگیم باشد را خراب کردی، تلخ کردی، غمگین کردی، هشت پایی کردی(آنها که شعرهایم را از قدیم ترها خوانده اند می دانند معنی ِ هشت پایی را)

وقتش است به آقای C بگویم که تو گوه خوردی که خودت را انداختی وسط ِ زندگی ِ زیبای ِ A&P ئی ِ ماو ریدی بر روانم و آن وقت که از چشمم افتادی و پرتت کردم به ناکجا، دیگر چیزی از من باقی نمانده بود..

وقتش است به A  بگویم که تو خیلی رفیق بودی، اما کمک نکردی... وقتش است به A بگویم تو غلط کردی که تنهام گذاشتی، که محبتت را نشان ندادی، که سکوت کردی، که دستم را نگرفتی و جلوی همه نایستادی داد بزنی:"آنکس که P را اذیت کند، مرا اذیت کرده و آنکس که مرا آزار دهد حذف می شود."

 وقتش است به D بگویم که غلط کردی که در آن روزهای سرد ِ 88ی که تنها رفیقم بودی تنهام گذاشتی آن هم به دلایلی که حتا روزی که همه تان را دوست نداشته باشم هم بر زبان نمی آورم.

وقتش است به خودم بگویم تو گوه می خوری که اینقدر همه ی آدم ها را عاشقانه دوست داری. وقتش است به خودم بگویم که وظیفه ندارم به همه لبخند بزنم، با همه خوب باشم، دوست داشتنی باشم.وقتش است به آنها که با احتیاط کنارشان قدم می زنم بدانند که سرد نیستم...فقط دردی عمیق در قلبم، پایم را لنگ کرده و اگر خدا بخواهد بزودی امیدم را قطع خواهد کرد.آن روز دیگر هیچکدامتان را اینقدر عاشقانه دوست نخواهم داشت. وقتش است به همه تان که "همین نزدیک" بگویم بروید گم شوید.. شما ارزش ِ دوست داشته شدن ندارید..من توان ِ عاشقتان ماندن ندارم...

پ.ن:I talk the talk, but don't walk the walk...


 
بیهوده
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٦  کلمات کلیدی:

چند وقتیه که دارم فکر می کنم نوشتن احمقانه ترین کار ممکن تو دنیاست
بی مصرف ترین کار
آشغاله
مثلن وقتی دلت می گیره به جای این که یه کتاب شعر برداری و بخونی، می تونی بری برا خودت یه لیوان آبجو بریزی و آهنگ شهرام شپپره پلی کنی
سگ ِ سگ هم که باشی، تلخ ِ تلخم که باشی... حداقل یه درجه بهتر می شی
هنوز نمی دونم چرا اینکارو نمی کنم...شاید چون آبجو ندارم
هنوز نمی دونم چرا اینکارو می کنم، شاید عقده ی نویسنده بودن دارم.

هیچ کس عاشق دستخطت نخواهد شد

وقتی که

تمام نامه ها الکترونیکی شده اند.


 
یادنگهدار
ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٩  کلمات کلیدی:

می نویسم تا یادم بماند در این روز، یکی دیگر از ققنوس های قدم های سوخته ام...پرواز کرد

مرتضا اقامت گرفت.


 
یه زمانی
ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۳  کلمات کلیدی:

یه زمانی اینجا دو نفری اداره می شد

یه نفر میومد اینجا تا بی پرده خودشو خالی کنه همراه ِ من

الان مدتهاست از اون یه نفر هیچ خبری نشده

منم پسورد ِ وبلاگو عوض کردم

شاید به چیزی که دلش میخواست رسیده