س مثل سبز مثلن :) هه
ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٦  کلمات کلیدی: پوریا پرانا ، صد سال تنهایی

گوشیم را در می آورم، عکس را نگاه می کنم. قلم را به دستم میگیرم و می نویسم:

خنده که همیشه خوب نیست. خوشگذرانی -هرچه هم که خوش بگذرد- همیشه لذت بخش نیست. گاهی باید بنشینی و ضجه بزنی، سرت را بکوبی روی میز، با مشت بکوبی توی صورتت، فریاد بکشی تا حنجره ت خاموش شود، گاهی باید میان هق هق زدن حرف بزنی طوری که حرفهایت نامفهوم به گوش برسند، و گاهی باید یک نفر باشد که از همه ی اینها نترسد. تو اما آن یک نفر نبودی. هیچ کس آن یک نفر نیست، نبوده و شاید برای رعایت کلیشه باید بگویم: "نخواهد بود". من اما در تو ویران شدنی را دیدم که هیچکدام از این آدم های سرخوشِ لاقید که حالم از بی قیدی و بی اخلاقیشان بهم میخورد نمی تواند تصورش را بکند. من اما در تو ویران شدنی را دیدم که در درونت بود. با همه ی وجود روی این مین دراز کشیدی تا نکند... تو هم میتوانستی بی اخلاق باشی، تو هم میتوانستی دوستانت را در نظر نگیری و آن جور که دلت میخواهد -که میدانم غیر از اینکه میکنی دلت نمیخواهد- رفتار کنی. میتوانستی مثل همه ای که آمدند و جای اینکه عصا باشند پایم را لگدکوب کردند باشی. می توانستی به اسم بهترین دوست بیایی و مثل آن قبلی ها مانع رسیدن به آرزویم باشی-که زندگیم بود.

تو اما نکردی. تو اشک ها، ضجه ها، سر کوبیدن به دیوار، به میز، به مشت، تو فریادها، تو التماسِ هیچ کس کردن ها، تو  پتو جِر دادن ها، تو هیچکدام را ندیدی، اما هر روز عصر که مرا در آن ساحلی غمگین میدیدی، چین های صورتم، موهای سپیدم، تو چشم های سرخ، چشم پف کرده، چشم گود رفته، لاغر شدنم را می دیدی. تو پیر شدنم را در 6 ماه دیدی که چه سریع اتفاق افتاد. و هربار که از جادوی سن سخن گفتی به پیر شدنم لبخند زدی. اما من... من اما نشانت دادم که هر چه پیر، هر چه لنگ، هرچه فلج باشم باز سینه خیز تا آخر دنیا خواهم رفت. تو می گفتی که به چه برسی؟ و من فریاد میزدم که به هیچ. که آنقدر بروم تا شاید روزی همه آنها که آمدند و پاهایم را لگد کردند از کارشان خجالت بکشند و تو لبخند زدی، و من لبخند زدم. نه برای آنکه همدیگر را فهمیده باشیم، تو به حماقتم خندیدی و من به جوانی...به خستگیَت.

یک عکس دونفره جلویم است و من نمی خواهم از تو بگویم. فقط میخواهم بگویم با تمام وجود از تو می ترسم. می ترسم از اینکه مثل گذشته ام هستی، می ترسم از اینکه قرار است پیر شوی،قرار است خیلی پیر شوی. من از تو می ترسم که نکند یک روز بیاید که تو هم مثل این جماعت با شوخی های تازه باب شده ذوق کنی، که تو هم مثل این نسل بی وجدان به زیر پایت نگاه نکنی و قدم هایت را آن طور که دلت میخواهد برداری. می ترسم که تو هم روزی یا بروی، یا پاهایم را لگد کنی. مثل آن همه ای که یا رفتند یا با تمام وجودشان پایم را لگد کردند.

همیشه که خنده خوب نیست رفیق! گاهی باید بنشینیم سر یک نیمکت، همانجا که صدای رود بیشتر است. من از شدت بغض حرف نزنم و تو از ترس، شاید فکر، شاید هم نگرانی.

همیشه این غمِ سایه انداخته بر مزارمان هم خوب نیست. من به این سالِ در حالِ آمدن خوش بین بودم اما... بوهای بدی می آید رفیق...

 

 

اینم صدام که اینو خونده :)


 
برای پوریا
ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٥  کلمات کلیدی: پوریا پرانا

بی تو...
بی تو همیشه چشمانم سنگین ِ از اشکی است
که برای هم نریختیم وُ
بجایش دندان هایمان برای هم خندید


 
فقط بتوان
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢  کلمات کلیدی: پوریا پرانا ، صد سال تنهایی

برای دریایم

موسا نه،

نمک باش.

برای زخم هایم

نمک نه،

مرحم باش

 

دیشب