رفیقِ فرزانه
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢۱  کلمات کلیدی: پوریا پرانا

رفیق یادته اون روز که گفتی لامصب برو خودتو تو رادیو چهرازی پیدا کن؟
یادته گفتی اینو میشنوی یاد من میفتی؟
الان دیگه تموم شد این لعنتی رفیق
خداحافظی باید کرد
باس سلام کرد به روزگار نو
به خنده
به لبخند
به چیزایی که شاید کسیو یادِ ما نندازه، اما همه رو یادِ نفسِ راحت بندازه، یادِ چشمای بسته رو به آسمون، یادِ شکلات پشمکی، یادِ فلافل لشکر آباد، یاد آبجو، یاد مارلبروی شنونده، یاد پریدن تو هوای آزاد و جیغ کشیدن، یاد زنده بودن
آره رفیق. رادیو چهرازی تموم شد و من هم وقتشه تموم کنم این همه مصیبتو :)
بزن قدش! سی چهل روز دیگه می بینمت :*
<3

https://www.facebook.com/photo.php?v=390905454379886


 
تقدیم به Play List َم
ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٢  کلمات کلیدی: پوریا پرانا ، صد سال تنهایی

هندزفری ها را به گوشش فرو می کند. دلش پر است از همه ای که زخم زده اند. حاضر است بنشیند روبروی همه شان و همه نکرده هاشان را...همه بد-کرده هاشان را بکوبد توی صورتشان. روبروی همه ای که زخم زده اند...زخم می زنند. خواننده میان حرف هایش می پرد:

just give me a reason

just a little bit's enough

و فکر می کند که حرف دارد، دلیل دارد، زبان تیز دارد، حرفهای چماق دار دارد. دلش برای خودش می سوزد، دلش خیلی برای خودش می سوزد. به همه کرده هایش فکر می کند، به همه نکرده هایش فکر می کند، فیلم زندگیش را مرور می کند و می بیند این عشق،در قلبش، همه زندگیش را بلعیده. به خودش فکر می کند که هیچ نمانده از وجودش...اگزیستنسش،دازاینش یا هر کوفت و زهر مارِ دیگری که میخواهید اسمش را بگذارید. on another love all my tears have been used up

الان دیگر وقتِ گریه کردن است لعنتی.  فشار بیاور!زور بزن.... اما برای چی؟ به کجا ژوزه؟ به کجا؟ و شعرِ سید یکراست می آید وسطِ کشمکشَش: "کجا را دارم بروم؟" دلش یک جای خالی در جهان میخواهد. یکجا که غربت نباشد، اما آدم هم نه. یک جا که درخت نباشد، آسمان نباشد، ستاره نباشد، دیوار نباشد، سقف نباشد. you gotta get up and try, and try

پوزخند می زند-از همان پوزخندهای قلی خان وقتی که حرفهای موفقیتی برایش بلغور می کردند-یادِ هزاران باری می افتد که یقه ی خودش را محکم گرفته و از اتاق سفید-آبی َش بیرون آورده و هر بار دیده که زبان این سیاره را نمی فهمد...دوست ندارد یاد بگیرد Bang Bang

I heat the ground Bang Bang

دلش تنگ شده؟دلش شکسته؟ دلش غم دارد؟

قلبش را از یقه اش بیرون می کشد میگذارد روی پایش، یک دستمال سفید بر میدارد، نرسیده به قلب دستمال را می اندازد

 I miss you and I wish you were here

قلب را میگذارد سر جایش. کلافه است! میخواهد برود، میخواهد بماند. محکم دست به صورتش می کشد، چشم هایش را با نهایت توان فشار می دهد. یاد خودزنی می افتد، یاد خون می افتد، یاد تمام شدن می افتد

pray to God I think of a nice thing to say.but I don't think I can, so fuck you anyway

دراز می کشد روی زمین، تپش قلب امانش نمی دهد. کُتش را وَر می کند و میزند به خیابان ها. آهنگ که در گوشش باشد حس می کند برگشته به سیاره اش و این زباله دانیِ زمین را همراه با آدم های دوستداشتنیَش انگار که از بالا نگاه می کند. از خیلی بالا،دور....دورتر. here I am on the road again

به آهنگ لبخند می زند و با نهایت غم به آدمی-به یک آدم- خیره می شود، با نهایت غم به آهنگ بر می گردد و با پوزخند در چشمانش-چشمان آهنگ- خیره می شود.

امتداد ساحل را می گیرد و راه می رود. آنجا که صدای رود بیشتر است و رود خشمگین، می ایستد انگار که میعادگاهِ او و مار باشد آنجا. به آن پارک کوچک، به نیمکت ها، به دیوارِ کوتاه بتنیِ نگاه می کند.

what I've felt, what I've known
sick and tired, I stand alone
could you?

آشغال های لب رود او را جذب می کنند. ریه هاش را از گازهایی که متصاعد کرده اند پر می کند و با لذت نفسش را حبس می کند و غم از شقیقه هایش سرازیر میشود و ماهیچه های گونه اش را اسپاسم می کند.Lorelie what kind of fool was I

آنقدر کنار رود می نشیند تا خسته اش شود از هرچه آب، هرچه رود،هر آنچه که می رود...نمیماند، که «همیشه این تویی که می روی، همیشه این منم که می مانم». آهنگ عوض می شودdance me to the end of love

با خودش می گوید اگر این آهنگ را گوش بدهد، می میرد. قلبش درد گرفته، نفسش بالا نمی آید، دست هایش لمس شده اند. هرجور که هست انگشتش را به Next می رساند.

it slowly turned, you let me burn
and now, we're ashes on the ground

یک گاز اشک آور از قده ای زیر گونه هایش شلیک می شود یکهو، میرود پشت چشمانش. فشار گاز خیلی زیاد است، تاب نمی آورد انگار


I never meant to start a war
I just wanted you to let me in
and instead of using force
I guess I should've let you win
don't you ever say I just walked away
I will always want you

پففففففففففففففففففففففففففففـــــــــــــــ

از همه تان خسته است. از همه تان که تهمت می زنیدش، از همه تان که نادیده می گیریدش، که دروغ می گویید که دوستش دارید، که دعوایش می کنید، که حرفهای موفقیتی می زنید، که دوستش دارید اما دوست داشتنتان را در او ذوب نمی کنید، که استفاده تان را کرده اید و دورش انداخته...می اندازید

چشمانش یک کاسه آب در خود گرفته و او به مبارزه با چشمانش، به مبارزه با شکستنِ فیزیکیِ قلبش ایستاده است. آهنگِ بعد: One Last Goodbye

وسیله هایش را از زمین بر میدارد و.... بر میگردد به همان اتاقِ سفید-آبی َش.

مبارک است


 
پری
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۸  کلمات کلیدی: پری

پری رفت، اما همیشه با "پری"ها زندگی کردی... بیدار شو آدمِ ساده! بسه توهم لعنتی


 
قلی نوشت
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢  کلمات کلیدی: پوریا پرانا ، قلی نوشت ، صد سال تنهایی

افتاد بود رو برگه ها...

صدای سرفه ش کوچه رو برداشته بود. با همه سرعتم دویدم توی خونه. در رو که باز کردم دیدم سجده کرده رو برگه-کاهی ها. یه بسته برگه-کاهی جلوش از خون قرمز شده بود، باقی که پخش بودن کفِ اتاق از قطره های اشک و خون دون-دون شده بودن.

بَرِش گردوندم، سرشو گذاشتم رو پام. باز لبخند زد-مثه همیشه که وقتی از ناراحتیش ناراحت بودم لبخند می زد- با صدای خش دارِ عجیبی که به نجوای پری ها می مونست گفت: خوبم دکتر!

گفتم: پس این همه خون چی؟

لبخندش پهن تر شد: یه عمر خوردم، یه روزم باید پسش می دادم.

دیگه درنگ نکردم، بلندش کردم که ببرمش درمانگاه. یهو صورتش جدی شد -جدی تر از همیشه- : این برگه ها که کفِ اتاق افتاده رو به دستِ "قدم"هام برسون.

حالا برگشتم خونه ش.

برگه ها رو بر میدارم، یه چنتاش بیشتر قابل خوندن نیست، بقیه ش یا دیوانه وار و با قدرت خط خطی شده یا اینقدر خیس بوده که ردِ قلم رفته. اون قابل خوندنا رو میذارم اینجا تا "قدم"ها بیان و ردِّ پاهاشون رو بردارن و برن.

برگه ها رو همینجوری چیدم. توی هر برگه یه شعر نوشته و یه چنتا لکه ی خون روشه.

 به سپیده شیرخان زاده:

اندیشه ت دریاچه ی زلالِ زیستنِ ذراتِ مهر

صدایت آژیرِ آهسته ی "بدی دور باد"

و قدم هات رودخانه ای که تخته سنگ ها را

وحشیانه به زیر می کشد.

آهسته ذکر گشوده شدنِ درها

بر برگه های سپید جاری میشود

                                         در روزی که دیگر بیادم نمی آوری.

به حبیب سلامی فر:

تکیه بر کوهی از عشق

بر نداشتن ها میخندی...

بقیه ی شعر را خون پاک کرده بود....

به سالار بنی اسد:

قبول کن که پروازمان

از راهِ قاف نمی گذشت

و این سقوط سرآغازِ "بودنـ"ـی نو است.

"کوچ تا چند؟ مگر می شود از خویش گریخت؟"

برای گلین میر:

رفیق سکوت های طولانی و سیگارهای کوچک

رفیق چای کم رنگ و شکلات پشمکی

رفیق ساحلی های بی رمق و کمر دردهای بی گاه

رفیق اشک های من و آستین های تو

رفیق اشک های تو وُ آغوش سردِ من

رفیق نقاشیِ بر دیوار وِ فیلم های درد آور

رفیق رنگ های زنده و اتاق مرتب

تنها تو می دانی

همه از ناله های شب و روزگیرِ این هبوط کرده ی موطلایی

خسته شده بودند.

سرانجام گندمزارِ من

در دستانِ مار جا مانده بود.

به مهدی منجزی: از کارخانه های سرخِ غبار گرفته

بیرون بیا

طراوتِ وجودِ "زندگی" را

به رخِ استالین بکش.

به احسان شیری زاده:

همه زخم های این جزامیِ بیمار را دیدی و نگریختی

همه فریادهای این روانیِ ناچار را شنیدی وُ

دست بر گوش هایت نگذاشتی

روزی برای سهمِ تو از این جهان

نارنجک به تن

 زیرِ تانکِ جبر می روم.

برای نثار تاج:

تو این خسته ی خراب

تو خستگی ها و خرابی را از یاد ببر.

تو تنها لنز را

به پهنه ی زیبای لبخند بر صورتت زوم کن.

برای جعفر مجتهد موسوی:

طلوع صبح در چشمانت

نشانه ی شکوهِ شادی در پهنه ی جهان خاکی است.

بهشت زیر پای یک لبخند پنهان است

به محمد امین زندگانی:

صدای انگشتانت بر سیم های غمگین سه تار

ریتم بالا و پایین رفتنِ فشارِ خونم

وقتی که "با ما بی وفا تو که نبودی....

اینجا برگه از خیسیِ خون وا رفته. ادامه ی شعر معلوم نیست

به احسان حسن یاری:

سردترین زمستانهای زندگی را

چای وُ نبات وُ محبت تو گرم می کند.

چشمانِ سرخِ ما

نشانه ی آغازِ رهایی است

به حسین مجتهد موسوی:

همه حرف های نگفته

همه کارههای نکرده

همه رازهای سر به مهر

تنها توهمِ این مردِ روستایی بود.

تو حرف های زیبایت را

با لبخند

برای مردمِ شهر روایت کن.

.

اولِ این برگه قلی خان نوشته: دکتر اینو باید خودم با دستای خودم برسونم به دستای صاحبش. دکتر حتا اگه مُردم اول این برگه رو بذار تو دستم، بعد خاکم کنید.

به مرضیه ص:

از همه "زخم" ها گذر کردی وُ خورشید لبخندت

جهان را از انزوا در آورد.

کوه ها به احترامِ گام هات برخاستند،

جنگل به تقلید از موهات برگ ریزان شد

و اخمت زمستان را سفیدپوش کرد.

از همه "حرف"ها گذر کردی وُ

زندگی خدایگان معنا گرفت.

تو را ای الهه! به ماندن آرزو می خواهم

تو را به صحبتِ مدام

تو را به "میگذرند برگ های پاییزی"،

"فراموش می شود نشئه ی بهار بودن"

تو را به زندگیِ لایزال میخواهم.

و آخرین برگه که همشو خون پوشونده اینه:

خداحافظ