آدم شناسی 1
ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱  کلمات کلیدی:

تو زندگیتون با یه سری از آدما برخورد می کنید که مثه قطار ِ شهربازی هستن؛ باهاشون خیلی خوش می گذره، ولی باشون به جایی نمی رسی...

این دسته از آدما تقریبن تو هر جمع و اکیپی راه ِ خودشونو باز می کنن و همه جا سر می زنن و با خصلت قطار شهر بازی بودنشون کاری می کنن که معمولن اکیپ ها اونا رو ترجیح بدن. اینجور آدما رفتاری ناپسند و زشت زیادی دارن، اما آدما بخاطر واژه ی مهم ِ "خوش گذروندن" که این روزا مثه همه چیزای این دنیا به ابتذال کشیده شده، بدی هاشونو ندیده می گیرن و به ارتباط با این قطارشهربازی ها ادامه می دن.

خواستم بدونید که درسته که مسیر خیلی مهمه، اما لحظه های مهم ِ زندگی تو "مقصد" رقم می خوره، بهتره برید سوار ِ یه قطار(حتا کهنه و درب و داغون) بشید و به یه مقصد مهم برسید.


 
 
ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۳٠  کلمات کلیدی:

بهار ما گذشته

 

 

گذشته ها گذشته


 
جوجه اردک زشت-قدیمی
ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٤  کلمات کلیدی:

همیشه گفته ام که ابتذال ِ بعضی جمله ها آدم را مجبور می کند که آن ها را به دریای شعر راه ندهد، باری، همیشه نوشتن شعر آسان تر از نوشتنِ لاینقطع کلمات کنار یکدیگر است؛ این نکته را هم اضافه کنم که دیدن ِ یک برگه کاهی ِ مهربان که جای̊ جای ِ آن بی رحمانه با یک خودکار، سیاه شده است بسیار غم انگیز است؛ توی شعر لااقل می دانی که نصف ِ برگه ی مهربان ِ کاهی را بی خط گذارده ای، مثل این می ماند که برگه دارد کلماتی که رویش نقش بسته اند را می خواند.

همیشه یک سوال از کودکی حس کنجکاوی مرا به حس ِ جنون مبدل می کرد و آن این بود:

چرا من می توانم پرش ِ رگبرگ ِ گل محمدی که از بی توجهی پروانه تند تند می زند را ببینم اما این آدم ها نه!؟ این آدم ها دل که میشکنند هیچ، نه صدایش را می شنوند نه اصلاً می فهمند که دلی در این درد̊ سرای زمین دردش شده است. براستی که قوم ِ عجیبی هستند!!! نه برایشان رگبرگ های گل های محمدی مهم است، نه چشم های سیاه ِ خیس ِ پسر بچه هایی که آفتاب صورتشان را به جرم ِ بازی در خیابان سوزانده است.

واقعاً که آدم ها قوم ِ عجیبی هستند، خودشان همه را آزار می دهند وُ بعد اگر کسی یاوه ای بر حسب اشتباه بهشان گفت چنان به درگاه ِ خداوند گلایه وُ شکایت وُ ناله وُ زاری می برند که فرشته ها وا می مانند که این ها دیگر از شیطان بدترند!!!

بارها سعی کردم مثل بچه ی آدم بنشینم و زندگیم را بکنم اما... اما مگر آن جوجه ی قو توانست اردک بماند که من بتوانم آدم؟ آری حکایت من مانند همان حکایت ِ لعنتی ِ جوجه اردک ِ زشت است که شب ها جای آنکه شنیدنش مرا بخواباند، اشک از چشمانم سرازیر می کرد.

سخت است!

بخدا قسم اگر روزی به سرزمینی دیگر-مثلاً سرزمین من- بیایید و ببینید هیچ کس مانند شما نیست دلتان حتا از من هم بیشتر می گیرد! باری در سرزمین من کسی بی دلیل دل ِ کسی را نمی شکند حتا اگر آنکه قرار است دلش راحت شکسته شود،یک روباه باشد که مرغ ها را شکار می کند و البته از زندگی روزمره هم خسته شده.

پرا

6/4/90

18:00


 
Kurt Cobain
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٠  کلمات کلیدی: kurt cobain ، کرت کوبین ، پوریا پرانا

 

Kurt ِ عزیزم بیا کنارم بنشین.. بیا تا برایت بگویم که این دنیا چه لجنزاری است..که هرچه بزرگتر می شویم بیشتر در این لجن فرو میرویم و هرچه فرو می رویم بیشتر به بویش..به کثافتش عادت می کنیم. بیا تا برایت بگویم که Punk Rock زیباست، اما نه برای تو.. تو باید همان Beatles را گوش می کردی..نباید عاشق Sex Pistols می شدی. به توچه که ملکه را خوب فحش می دادند؟ به توچه که خوب می فهمیدند و حرفهایی می زدند که کسی جرئت گفتنش را نداشت؟ اصلن چرا راک لعنتی!؟ چرا باید آرزوی خواندن می کردی ؟ باور کن اگر من پدرت بودم گیتارت را میشکستم، دِرامت را می کردم لانه ی سگ ها و البته قبل از همه ی اینها.. از مادرت طلاق نمی گرفتم.

بیا عزیزم..بیا در آغوشم. هیچ زنی قدر ِ تورا نمی تواند بداند. هیچ زنی نمی داند پس ِ فریادهایت دریایی از مهربانیست..دریایی از عشق به آدم ها..دریایی از صلح..

کاش عاشق یک درخت می شدی، یا یک ابر شبیه ِ یک اسب، یا مثلن خوشه ی پروین، شاید هم می توانستی اخترک ب612 را پیدا کنی و... بخدا من اجازه می دادم عاشق ِ ب612 و حتا آن گل ِ بدعُنُقِ تویش بشوی..

چیزی نگو رفیق..زار نزن..گریه نکن..میدانم که تو می توانستی بهترین پدر دنیا باشی و آنها نگذاشتند. ناراحت نباش عزیزم، تو همیشه عاشق ِ یک مشت لجن می شوی! می دانم که دوستشان داری.

راستی این را حتمن باید توی گوشَت بگویم:

خوب کردی که از اینجا رفتی..اینها لیاقت ِ تو وُ امثال ِ تورا ندارند.. فقط بدیش این است که دلم برای دیدن ِ آدمهایی مثل ِ تو تنگ شده است..همه تان گذاشتید رفتید لعنتی ها، وَ من اینجا شدید احساس تنهایی دارم.

قول می دهم..قول می دهم یک روز خودم جان ِ خودم را بگیرم و یک نامه بچسبانم به پرده ی آبی اتاقم و فقط تویش بنویسم:

خداحافظ احمق ها!


 
ممّد خاتمی
ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٦  کلمات کلیدی: پوریا پرانا

یک بیمارستان نزدیک خانه ی ما هست که 256 تخت دارد...روی تابلوی ِ پشتی اَش(که به طرف خانه ی ماست) که اینجور نوشته بود.

یادم هست که ممّد خاتمی برای افتتاحش آمده بود، و من، مامان بابا را پیچاندم و رفتم تا ممّد خاتمی را از نزدیک ببینم... آن زمان برای من ممّد خاتمی نماد ِ در آمدن از روزهای نکبت بود... نماد اینکه کسی دیگر با پدر کاری ندارد...امید ِ اینکه عموی نادیده ام(که خیلی دوستش می داشتم) به ایران باز می گردد، امید ِ اینکه ایران(که دوستش داشتم) آباد می گردد...آزاد می گردد...

مدتها تابلوی پشت این بیمارستان ِ 256 تختخوابی نماد امید بود برایم..نماد ممّد خاتمی بود.

 

امشب که داشتم به خانه بر می گشتم متوجه شدم مدتهاست که آن تابلو را ندیده ام...سال هاست که دیگر آن تابلو سر جایش نیست...

 مثل ِ جوانی ِ پدرم(که به فداکاری برای دیگرانی به باد رفت)

مثل حسم به عموی نادیده ام(که زنگ که میزند من گوشی را جواب نمی دهم و سراغ که می گیرد میگویم بگویید خانه نیست)

مثل ِ حسم به ایران(که نگویم ازش بهتر است)

مثل ممّد خاتمی...که برایم، او همانند آن تابلو سال هاست که دیگر نیست

 

ممّد خاتمی تو حق نداشتی اینقدر زیاد امید به ما بدهی و راحت بروی

مثل کسی که حق ندارد کسی را عاشق کند و برود و پشت سرش را هم نگاه نکند

تلخ است...میفهمی؟

خیلی تلخ