مسافر
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٥  کلمات کلیدی: اصوات عجیب

دم غروب ، میان حضور خسته اشیا

نگاه منتظری حجم وقت را می دید.

و روی میز ، هیاهوی چند میوه نوبر

به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود.

 

 

 


 
زورق به گل نشسته ایست زندگی
ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٢۳  کلمات کلیدی: پوریا پرانا ، صد سال تنهایی ، قلی نوشت ، زندگی

بابای سوفی کوچولو رو جواب کردن
یعنی هیچ کس حتا حاضر نیست یه سِرُمِ زرد دیگه خالی کنه تو جونش.
من دیگه سوفی کوچولو رو دوست ندارم
بی ادب شده
بزرگ شده
وزنش زیاد شده.
خونه شون کثیفه
هروقت میرم اونجا کلی آشغال به پاهام می چسبه
مامان سوفی اونو می زنه -با دستاش خفه ش میکنه
همسایه میگه:"چون پیر شده اینجوریه".
جکی هنوز نمیتونه حرف بزنه
بچه ست
توی همون خونه.
بابام چشماش قرمزه
خیر شده به من
میگه:"سرنوشت دو اسپرم ِقهرمان
که برای مدال سیاه جنگیدند.
من می ترسم

پ.ن: آهنگ "زندگی" از علی عظیمی لطفن


 
بیاد آر
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱٩  کلمات کلیدی: پوریا پرانا ، صد سال تنهایی ، فلسفه بافی ها

یادمان گفتمان نوفل لوشاتو و سه فرض

و آن ها که لگد زنان بر پاهام

از نخل های بی سر عکسِ سرخ می انداختند

 و اعدام شدگان نارنجی بر پل سفید اهواز

و تبعید شدگانِ پایتخت به زیر پتو و بالشت گرم و سرد

یادمان زخم های با زردچوبه....سبزچوبه؛

برای زودتر بسته شدن.

گام های یک پازخمی...تاول زده

که آخر داستان

قاتل زنجیره ایِ یک پیرمردِ خسته...هزاربار کشته

کتاب...عیدی...یادگاریِ سرخ

و خارهایی که گلوی عیسا را درد...خون

یادمان پیرمردی بنام عیسا، قرمز، سبزچوبه، نارنجی، پا کبود، دستبند، کشته... که کودتا کرد بر قاتلش


 
از کتابی که نوشته نـَ/ ـخواهد شد
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢۳  کلمات کلیدی: پوریا پرانا ، از کتابی که شاید روزی نوشته شود ، صد سال تنهایی

لحظه ی حال از بین برنده ی معنای دیروز است، یا شاید اینگونه راحتتر بفهمی: لحظه ی حال پرده های توهم را از روی گذشته بر می دارد و بی معنایی دیروز را عریان می کند. اگر ابدیتی وجود داشت، سوار بر آن نقطه بی معنایی ِ کل زندگی را به نظاره می نشستیم که البته عدمِ وجود همین ابدیت، معناهای مقدس و نورانی را از زندگی میگیرد


 
Before
ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢٩  کلمات کلیدی: before ، befor

عاشقا منتى سر هم ندارن واسه اینکه عاشق همن ولى خیلى از مادرها واسه اینکه عاشق بچه هاشونن و بدون اینکه بچه ها دخلى در به دنیا اومدن خودشون داشته باشن سر اونها منت مى ذارن. حالا مى خوام بگم ما که زنیم حواسمون باشه مادر که شدیم این همه پوچ و بى ریشه و علف هرز و وابسته نباشیم

 

 
 

 
Before
ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢٩  کلمات کلیدی:

عاشقا منتى سر هم ندارن واسه اینکه عاشق همن ولى خیلى از مادرها واسه اینکه عاشق بچه هاشونن و بدون اینکه بچه ها دخلى در به دنیا اومدن خودشون داشته باشن سر اونها منت مى ذارن. حالا مى خوام بگم ما که زنیم حواسمون باشه مادر که شدیم این همه پوچ و بى ریشه و علف هرز و وابسته نباشیم

 

 
 

 
Before
ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱٤  کلمات کلیدی: befor

خوشبختى به آن معنا که به مغزمان فرو رفته فقط متعلق به احمق هاست. حسرت خوشبختى داشتن و دست و پا زدن برایش در انحصار لوزرهاست و آن خط سوم و برتر آنهایند که بى اتکا به کسى و به مدد منطق و هوشیارى و فرصت شناسى آرامش براى خود مى سازند.


 
از کتابی که نوشته نَـ/ ـخواهد شد
ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۳٠  کلمات کلیدی: از کتابی که شاید روزی نوشته شود ، پوریا پرانا ، صد سال تنهایی


به هر حال ما همگی فرزاندانِ وحشی ترینِ نسلِ آدمیزادیم. فرزندانِ کسانی که کشتند که کشته نشوند


 
چه خیال ها گذر کرد و گذر نَـ..... نه. گذر کرد خوابی آرام در ساحل سردِ سینه ی تو
ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۳٠  کلمات کلیدی: پوریا پرانا

دلم در حدِ بغض برای آنها که دیگر نمی بینمشان تنگ شده. دلم برای آن روزها، برای موهای پر پشتم، شلوار های هیپی و گردنبندها و دستبندهای شلوغ تنگ شده. برای از اهواز بیرون زدن و دو ماه بعد برگشتن تنگ شده. برای آواره بودن، بی کس بودن، همیشه بغض بودن و با آنها که حالا دلم برایشان در حد بغض تنگ شده سیگاری گیراندن. دلم برای جوانیم تنگ شده و برای مبارزه با زمان تنها سلاحم آغوشِ پر از آرامش تو و سِپَرَم خنده های الهی ِ توست. حالا در آسمانم و در اوج جز حضورِ زمینیِ تو آشنایی ندارم. این جمله ی آخر مبهم است. حتا برای آنها که گمان می کنند معنایش را می فهمند. این جمله ی آخر را تنها من می دانم که از کودکی در مَجاز عاجز شده بودم. در سلوک مفلوک و در رویا رمیده و مجنون.
این جمله ی آخر یعنی تو آمدی و من به دنیا آمدم.
امیدوارم روزی کسی این جمله های آخر را بفهمد


 
Before
ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٧  کلمات کلیدی:

آورده اند که روزى زنى زیباو براق برخاست نور پاشید به بى جان ها جان بخشید و دلبرى ها کرد،آورده اند که ستاره هاى چشمان روشنش رو به خاموشى ست،آورده اند که خاموشش کرده اند.آورده اند که خدایى نامیرا را کشتند.اگر دین ندارید اقلا کمى همدردى کمى کمتر حرف زدن کمتر فکرهاى مزخرف کردن و بیشتر زندگى کردن



 
Before
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٦  کلمات کلیدی: befor

وطن یک زن خانواده ى اوست مرزهایش دیوارهاى مجازى حریم امنش.تصور کن وطنت خائن باشد.وطنت حقت را لگد مال کند. وطنت زندانى شده باشد که حتى فرار مغزها هم نتوانى بکنى بس که سالگشته شدى در آن.بس که ریشه هایت عمیق باشد.نه دل ماندن نه پاى رفتن.نه تاب نفرت و نفرین فقط سوختن و ساختن


 
Before
ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٦  کلمات کلیدی: befor

بعضى مادرها غرق در نور وجودى خودشون هستن.مى تابن و مى رن جلو
بعضى مادرها توى تاریکى هاى زندگیشون نور رو از طریق بچه هاشون بازتاب مى کنن.
بعضى مادرها خیلى پایبند اخلاقیات بچه هاشون نیستن.بعضى مادرها حاضرن تمام بار و سختى عالم رو به دوش بکشن مثل شمع آب بشن جایى که با قدرت مى تونن فریاد بکشن سکوت مى کنن و تنها انتظارشون اینه که بچه هاشون سر به راه باشن.مى میرید اگه چند صباحى که زنده ان راضى نگهشون دارید؟جدى مى میرید؟


 
Before
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٤  کلمات کلیدی: befor

من اگر نقاشی بودم دوست داشتم پشت به تصویر و در حال قدم زدن که نه در حال لغزیدن یا سر خوردن باشم یعنی کیفیت راه رفتنم شبیه سر خوردن روی یخ یا راه رفتن روی آب باشد ،نقاشی بر پشت گردنم متمرکز شده باشد و موهایم را در یک طرف گردنم جمع کرده و میان انگشتان گرفته باشم جوری که انگار با انگشتها موهایم را شانه می زنم کمی هم گردنم را کج کرده باشم و لبخند مرموزم حتا از پشت سر احساس شود .اگر نقاشی بودم دلم می خواست لباس سفید بپوشم فضای سردی دور و برم باشد اما قلب گرمم تپش هایش را به فضا تحمیل کند،دوست داشتم نقاش یکی از شانه هایم را برهنه بکشد همانی که موها هم رهایش کرده اند، به زنانه ترین وجهی برهنه بکشدش جوری که اگر شک می کردی که این اندام زنی ست یا مردی ،برهنگی شانه و نه دستها تو را به زن برساند.نقاشی هست که بتواند زن پنهان بکشد؟

 

 
 

 
Before
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٤  کلمات کلیدی: befor

اگر مخاطبت را نشناسى و حرف مهمى بزنى،چیزى نگفته اى فقط و قطعا ریده اى


 
Before
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٤  کلمات کلیدی:

اگر مخاطبت را نشناسى و حرف مهمى بزنى،چیزى نگفته اى فقط و قطعا ریده اى

اگر مخاطبت را نشناسى و حرف مهمى بزنى،چیزى نگفته اى فقط و قطعا ریده اى



 
Before
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٤  کلمات کلیدی:

اگر مخاطبت را نشناسى و حرف مهمى بزنى،چیزى نگفته اى فقط و قطعا ریده اى

اگر مخاطبت را نشناسى و حرف مهمى بزنى،چیزى نگفته اى فقط و قطعا ریده اى



 
معرفی
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٤  کلمات کلیدی: befor

یک نفر را می شناسم که نویسنده است

نویسنده ی بزرگی است

روان شناس است

فلسفه  میداند، اما فلسفه ی خاص خودش

نوت های کوتاه می نویسد و میسپاردشان به باد.من اما تصمیم گرفتم که نوت هاش را اینجا شِیر کنم که ماندگار شوند. اجازه نمی گیرم ازش، حوصله ی اجازه دادن هم ندارد لابد؛ تنبلیش می شود

از این به بعد همه نوت ها با موضوعِ Before نوشته ایشان است. باشد که بدانیم و استفاده کنیم

:)


 
مگر می توان آرام بگیرم وقتی که او خسته و گرفته ست؟
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢۳  کلمات کلیدی:

دورم از او و هر لحظه در خیالم بیشتر همه چیزِ این دنیا را به هم می ریزم، لگد می کوبم و فریاد میزنم. مثلِ کودکی هام،نوجوانی هام، جوانی ها و همین روزهام


 
hgnnfjتایتالبیلتنمخکمنغهعغتفایاات
ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱۱  کلمات کلیدی: پوریا پرانا ، صد سال تنهایی

یه پیرمرد سیاه پوست ایستاده انتهای آخرین خیابون بندر رو به دریا. کاپشنِ گشادِ قهوه ای کمرنگ، پیرهنِ چارخونه سفید و کرم،شلوارِ قهوه ای پررنگ. هوا سرده، از دهنش بخار میاد بیرون.

ازش می پرسم: آتیش میخوای؟ آهای! need a lighter?

یه آه میکشه و یه قطار بخار میده بیرون: 

life sucks old friend....life sucks

فندک رو آتیش میکنم و به آتیشش خیره میشم:

it really does man

it really does


 
نوشته نخواهد شد
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٧  کلمات کلیدی: پوریا پرانا ، فلسفه بافی ها ، از کتابی که شاید روزی نوشته شود ، صد سال تنهایی

درک... واژه ای عجیب است که تنها تعریفی انتزاعی دارد و در عمل هیچ کس مجهز به آن نیست. مثل نرم افزار ِ سنگینی که سخت افزارِ قدیمیِ آدمی توانایی اجرا کردنش را ندارد


 
← صفحه بعد